تبليغاتX
ذهن خلاق
تغییر نام و مبحث وبلاگ به ---دل نوشته های من---
کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی

نمی کنند وزندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند

هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و

متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند

به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.

درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خودغافل

بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش

بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و

فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که

از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و

وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم

و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش

زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

دوستدارتو : بابالنگ دراز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 21:26  توسط شبنم | 
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 12:50  توسط شبنم | 

پندی از شکسپیر:

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات
... عشق بورز ..

خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..

قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

قبل از اینکه بنویسی » فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

قبل از تنفر » عشق بورز

زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 15:11  توسط شبنم | 
ای مرد.. با تو هستم ، از من میخواهی‌ حق خودم را از تو گدایی کنم؟ مگر در ابتدای افرینشِ "انسان" خدا مالکیتی نسبت به من برای تو قائل شد که امروز تو خود را مالک من می‌دانی؟

من برای هیچ کاری در این دنیا نیاز به کسب اجازه تو ندارم همانطور که تو هم آزاد هستی‌ هر طور که میخواهی‌ زندگی‌ کنی‌... این را بدان احساس آزادی برای هر موجودی بسیار لذت بخش تر از " عاشق بودن در قفس" است.

اگر حاضری در کنار موجودی آزاد و عاشق باشی‌ ، همه ی عشقم از آن تو و گرنه من "تنهایی‌ به همراه آزادی" را ترجیح میدهم و 
بدان 

ای مرد هویت واقعی من نام من نیست... من خودم هویت می دهم به تو ... تو زاده منی مردددد خدا نامم را حوا نامید تا نبیند روزی را که مانند ادم خطا کار باشم .
تا بحال از خود پرسیده ای چرا من باید پوشیده باشم و توی مرد نه؟؟؟؟؟
چون من هزاران گوهر در وجودم دارم و.... همیشه اشیا گرانبها باید دور از دسترس همگان باشد سرزنشتت نمی کنم مرد... زیرا هضم این همه زیبایی در تاب و توان تو نیست ! در شناسنامه من و تو همه چیز مشترک است پس در ان جا دنبال هویتم نگرد....
اگر در کنارت می ایستم نه این است که توان رودر رویی با تو را ندارم می خواهم با فروتنیم با گذشتم به تو غرور هدیه کنم... زیرا تو به عشق من قید بهشت را زدی و با من به زمین امدی ... تنها به خاطر با من بودن... این است هویت من... من یک زنم نگاه به صدا و بدن ظریفم نکن اگر بخواهم تمام هویت مردانه ات را به اتش خواهم کشید و بدان ای مردددد هیچ وقت غرور و شخصیت یک زن را نشانه نگیرچون هستی ات را نشانه خواهد گرفت
مهرناز کریمی

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1390ساعت 21:37  توسط شبنم | 
پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود




زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی 
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

اما من دیگر: 



احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.

احتیاجی ندارم که توحامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.

به
من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا 
نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی

گذشت
آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و 
درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.

امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.

حقوقم
را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به 
قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت.

روزگاری
می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید 
همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه 
مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.ممکن است دوست و
همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 20:0  توسط شبنم | 
افلاطون گفته روح دایره است
من دایره های روحم را کشف کردم
5 دایره دور روحم کشیدم
 
و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادم
مگر نمی خواستم خودم را کشف کنم؟؟؟
پس مرکز آن دایره ها خودم بودم
=========================
در دایره اول نام افردی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من میدهند
و در دایره  پنجم  که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی که از دنیای من فاصله دارند و بیش ترین کشمکش را با آن ها دارم
========================
همه ی ما دلمون می خواد
که احساسی خوب در مورد خودمون داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان به تاثیری که دیگران روی
ما می گذارند بستگی دارد
اونایی که در دایره آخر هستند سعی می کنند
اعتماد به نفس ما رو از بین ببرن
=========================
نمی توانی کسی رو مجبور کنی که دوستت داشته باشد
گاهی حضور در کنار افراد نا مناسب باعث می شود
حتی در مقایسه با تنهایی خودت بیشتر احساس تنهایی کنی
در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث  شود راهت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجودت که تو را ((تو )) می کند از دست بدهی
======================
گاه سال ها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
افرادی را در اطراف خودت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیش تر از آن چه که
خودت میتوانی خودت را دوست داشته باشی
=========================
در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ..
در کنار او می توانم خودم باشم؟
بااو می توانم رو راست باشم؟
میتوانم به او هر چه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد اتاق می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم ؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او رو راستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا این که به خودم ببالم؟
==========================
فلسفه وجود اون 5 دایره ای که گفتم شناخت است .. نه پیش داوری
پس با خودت رو راست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند مدارا کن
خودت را مقید نکن که چون به صرف این که با کسی در سر کار هر
روز اوقاتی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی
=========================
در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد قدرتمندی .......
ارزش ها ی مشترک با آنها داری
دوستانی خارق العاده
=========================
دایره دوم جای کسانی هست که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان ..آموزگاران
و شاید هم افرادی که برای تنها وقت گذرانی خوبند
بیرون رفتن و خندیدن
چیزی به تو اضافه نمی کنند
.ولی در عین حال هم باعث نمی شوند
که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی
=========================
دایره سوم همکارانت و اقوامت  هستند
و شاید هم آدمهای خنثی کسانی که نقش بسیار کوچکی
در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند
و تاثیر آن ها نیز تنها همان چند ساعتی هست که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمیکنی
به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایف شان  با تو هستند و لاغیر
=============================
دایره چهارم  سر آغاز عزم راسخ توست
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این جا لزوما با خود واقعی تو مرتبط نیستد
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که دو را دور با آن در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند ..
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آن ها را می بینی آشفته و پریشان می شوی
=====================
دایره آخر جای دورترین افراد است
جای آدم هایی است که به تو لطمه زده اند ..تحقیرت کرده اند
کسانی که هیشه به تو انرژی منفی می دهند و
احساسات زجر آوری را با آنها تجربه میکنی .
*****************
خوب اکنون که جایگاه هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره های آخر جای دارند
مستقیما روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار کسي اولويت زندگی تو باشه
وقتي تو فقط يک انتخاب در زندگي اوني...
يک رابطه بهترين حالتش وقتيه دو طرف در تعادل باشن.
 
هيچوقت شخصيت خودت رو براي کسي تشريح نکن
چون کسي که تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره،
و کسي که ازت بدش بياد باور نمي کنه.
 
وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشي.
وقتي دائم ميگي وقت ندارم، هيچوقت زمان پيدا نمي کني
وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي، اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد.
وقتي صبح از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم.
برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم،
يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال کنيم.
انتخاب با خودته...
 
ما کسايي که به فکرمون هستن رو  نگران می کنیم... به گريه مي اندازيم.
و گريه مي کنيم براي کسايي که حتی لحظه ای به فکر ما  نيستن.
اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره.
 
اگه اين رو بفهمي،
هيچوقت براي تغيير دير نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 12:12  توسط شبنم | 
به ياد داشته باش: من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.

و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.

و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.

ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.

مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.

مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم

چرا که ما هر دو انسانيم.

اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.

تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.

قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.

دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.

حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.

دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.

چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.

من قابل ستايشم و تو هم.

يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.

به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى.

همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1390ساعت 9:44  توسط شبنم | 
دوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا هم صحبت دیوانه باشم
دل به هر کس می سپارم ، من که در دل ها مقیمم
تا توانم شمع مجلس شد ، چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقۀ زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمۀ مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نا مردمان بیگانه باشم یا نباشم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 20:19  توسط شبنم | 

دروغ

باز هم چشمان من

رنگ بي خوابي شده

باز قلبم شعله ي

عشق و بي تابي شده

باز بر بام شبم

ماه مهتابي شده

*

باز مي خوانم که من

خسته ام از اين همه دلبستگي

خسته ام از زندگي

خسته ام از اين سکوت و بندگي

خسته ام از جملگي

*

باز بيزارم من از تکرار شب

مي پرم آهسته از ديوار شب

مي زنم فرياد و دستم در هوا

مانده قلبم زنده در آوار شب

*

شب شروع بي امان گريه هاست

روز آغاز دروغ خنده هاست

روز و شب اما چه فرقي مي کند؟

آخر هر خنده وقتي

اشک گرمي پا به پاست

*

باز نفرين بر دروغ

خنده هاي بي فروغ

خنده هاي پر فريب و پر دروغ

*

خنده هايي از سر ديوانگي

يا دروغين مستي و دلدادگي

*

خنده هايي يخ زده

قلب هايي غم زده

اي خدا نفرين به قلبي کز دروغ

عشق را بر هم زده

 

*

باز باراني دروغ

مي چکد از آسمان

نغمه مي خواند به من

ماه و خورشيدي دروغ

باز مي تابد به من

*

باز مي پرسم ز خود

رنگ بي خوابي چه شد؟

عشق و بي تابي کجاست؟

ماه مهتابي چه شد؟

...

+ نوشته شده در  شنبه 20 فروردین1390ساعت 18:46  توسط شبنم | 

بابا آب داد

بابا نان داد

بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد

بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد

خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند

دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند

و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.

مامان، زوجه

مامان، ضعیفه

مامان، عفیفه

مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.

 بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد
بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.
مامان، کار
مامان، پیکار

مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام. مامان،افسانه،لیلا

بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد

بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد

بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید. مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود

بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد

مامان رفت. صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت
کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان باید با آبرو باشد
آبرو یعنی مامان ساکت باشد. من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد
بابا "پرسپولیس" را دوست دارد 
بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد
مامان، کار 
مامان، پیکار
مامان، سرشار از پیکار 
مامان، زندان، بیمار، تب دار

بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد

مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه دارد، حق آزادی دارد. پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد. 
بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد

مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا مامان تب دارد؟! بابا نمی بیند
نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد
باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند
بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز، 
 بایدخدا را شکر کنیم...روزی هزار بار


 


+ نوشته شده در  شنبه 20 فروردین1390ساعت 18:20  توسط شبنم | 

زنی را می شناسم من 

که شوق بال و پر دارد 

ولی از بس که پُر شور است 

دو صد بیم از سفر دارد 


زنی را می شناسم من 

که در یک گوشه ی خانه 

میان شستن و پختن 

درون آشپزخانه 

سرود عشق می خواند 

نگاهش ساده و تنهاست 

صدایش خسته و محزون 

امیدش در ته فرداست 


زنی را می شناسم من 

که می گوید پشیمان است 

چرا دل را به او بسته 

کجا او لایق آنست؟ 


زنی هم زیر لب گوید 

گریزانم از این خانه 

ولی از خود چنین پرسد 

چه کس موهای طفلم را 

پس از من می زند شانه؟ 


زنی آبستن درد است 

زنی نوزاد غم دارد 

زنی می گرید و گوید 

به سینه شیر کم دارد 


زنی با تار تنهایی 

لباس تور می بافد 


زنی در کنج تاریکی 

نماز نور می خواند 


زنی خو کرده با زنجیر 

زنی مانوس با زندان 

تمام سهم او اینست: 

نگاه سرد زندانبان! 


زنی را می شناسم من 

که می میرد ز یک تحقیر 

ولی آواز می خواند 

که این است بازی تقدیر 


زنی با فقر می سازد 

زنی با اشک می خوابد 

زنی با حسرت و حیرت 

گناهش را نمی داند 


زنی واریس پایش را 

زنی درد نهانش را 

ز مردم می کند مخفی 

که یک باره نگویندش 

چه بد بختی چه بد بختی! 


زنی را می شناسم من 

که شعرش بوی غم دارد 

ولی می خندد و گوید 

که دنیا پیچ و خم دارد 


زنی را می شناسم من 

که هر شب کودکانش را 

به شعر و قصه می خواند 

اگر چه درد جانکاهی 

درون سینه اش دارد 


زنی می ترسد از رفتن 

که او شمعی ست در خانه 

اگر بیرون رود از در 

چه تاریک است این خانه! 


زنی شرمنده از کودک 

کنار سفره ی خالی 

که ای طفلم بخواب امشب 

بخواب آری 

و من تکرار خواهم کرد 

سرود لایی لالایی 


زنی را می شناسم من 

که رنگ دامنش زرد است 

شب و روزش شده گریه 

که او نازای پردرد است! 


زنی را می شناسم من 

که نای رفتنش رفته 

قدم هایش همه خسته 

دلش در زیر پاهایش 

زند فریاد که: بسه 


زنی را می شناسم من 

که با شیطان نفس خود 

هزاران بار جنگیده 

و چون فاتح شده آخر 

به بدنامی بد کاران 

تمسخر وار خندیده! 


زنی آواز می خواند 

زنی خاموش می ماند 

زنی حتی شبانگاهان 

میان کوچه می ماند 


زنی در کار چون مرد است 

به دستش تاول درد است 

ز بس که رنج و غم دارد 

فراموشش شده دیگر 

جنینی در شکم دارد 


زنی در بستر مرگ است 

زنی نزدیکی مرگ است 

سراغش را که می گیرد؟ 

نمی دانم، نمی دانم 

شبی در بستری کوچک 

زنی آهسته می میرد 


زنی هم انتقامش را 

ز مردی هرزه می گیرد 

...زنی را می شناسم من 

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  جمعه 13 اسفند1389ساعت 15:20  توسط شبنم | 

یادم باشد نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد

 

یادم باشد خطي ننويسم که آزار دهد کسي را

 

يادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

 

يادم باشد جواب کين را با کمتر ازمهر ندهم يادم باشد

 

جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم   ً

 

يادم باشد بايد در برابر فريادهاسکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم

 

يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاک زيستن

 

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

 

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان

 

يادم باشد زندگي را دوست دارم

 

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

 

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

 

يادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم

 

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کس فقط به دست دل خودش باز مي شود

 

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

 

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم

 

يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلي چيزها آموخت

 

يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم

 

يادم باشد زمان بهترين استاد است

 

يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم

 

يادم باشد با کسي آنقدر صميمي نشوم شايد روزي دشمنم شود

 

يادم باشد با کسي دشمني نکنم شايد روزي دوستم شود

 

يادم باشد قلب کسي را نشکنم

 

يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد

 

يادم باشد پلهاي پشت سرم را ويران نکنم

 

يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد

 

يادم باشد که عشق کيمياي زندگيست

  يادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه مي توانند مهربان و دلسوز باشند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 13:27  توسط شبنم | 

ماهاتما گاندي مي گويد : 

     یادمان باشد که ،

 من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
 تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......


یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،نامت را انسانى باهوش بگذار

+ نوشته شده در  شنبه 23 بهمن1389ساعت 9:56  توسط شبنم | 


گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر
با اعتماد، زمان حالت را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو



ایمانت را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است
فقط در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی



مهم این نیست که قشنگ باشی
قشنگ این است که مهم باشی !
حتی برای یک نفر
كوچك باش و عاشق ... كه عشق، خود میداند آئین بزرگ دانستنت را
بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی



موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار میشود
و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچرد

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود
در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد
میداند كه باید از آهو سریعتر بدود، تا گرسنه نماند

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ...
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت
با تمام توان
و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ...



زلال باش ... ،‌ زلال باش ... ،
زلال تر از قطرات اشک
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی
یا دریای بیكران، زلال كه باشی، آسمان در تو پیداست



دو چیز را همیشه فراموش كن:
خوبی كه به كسی می كنی
بدی كه كسی به تو می كند



همیشه به یاد داشته باش:
در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار
در سفره ای نشستی شكمت را نگه دار
در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار
در نماز ایستادی دلت را نگهدار



دنیا دو روز است:
یك روز با تو و یك روز علیه تو
روزی كه با توست مغرور مشو و روزی كه علیه توست مایوس نشو
چرا كه هر دو پایان پذیرند



به چشمانت بیاموز كه هر شخصی ارزش نگاه ندارد
به دستانت بیاموز كه هر گلی ارزش چیدن ندارد



دو چیز را از هم جدا كن:
عشق و هوس
چون اولی مقدس است و دومی شیطانی
اولی تو را به پاكی می برد و دومی به پلیدی



چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تواند
چگونه از آنها استفاده میكنی؟
مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب؟
زندگی گیر یا زندگی بخش؟



بدان كه قلبت كوچك است پس نمیتوانی تقسیمش كنی
هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش كه كوچكیش جبران شود
هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یكی ندان
همه اینها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق
همیشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به یگانه عالم توكل كن
آنگاه می بینی كه چگونه قبل از اینكه خودت دست به كار شوی، كارها به خوبی پیش می روند



میدانی که:
از خدا خواستن عزت است
اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است
از خلق خدا خواستن خفت است
اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است



پس هر چه می خواهی از خدا بخواه
و در نظر داشته باش كه
برای او غیر ممكن وجود ندارد و تمام غیر ممكن ها فقط برای توست


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 20:34  توسط شبنم | 
دلم می خواهد زن باشم!
تقدیم به همه زنان و مردان ، چه روشن ضمیر و آگاه
چه دربند و اسیر افکار سیاه ....
تقدیم به همه ...
چه آنهائی که می دانند ، چه آنهائی که نمی دانند ...
آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار .... سین . جیم
من به زنِ وجودم افتخار مي کنم
دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم
تصمیم می گیرم و بالا می روم.
من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.
من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !
ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!
ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم
قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ
می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،
می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...
برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،
آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،
مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...
.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،
اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...
من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،
فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...
حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب
در ذهن داری مغایر باشد.
زن من یک موجود مقدس است؛
نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی
تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.
نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.
اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛
به هرکه بخواهد، هر جا
زن من یک موجود آزاد است.
اما به هرزه نمی رود.
نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛
به احترام ارزش و شأن خودش.
با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،
حتی به جهنم!
زن من یک موجود مستقل است.
نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،
نه صندلی که رویش خستگی در کند
و نه نردبان که از آن بالا برود.
زن من به دنبال یک همسفر است،
یک همراه، شانه به شانه.
گاه من تکیه گاه باشم گاه او.
گاه من نردبان باشم ،
گاه او.
مهر بورزد و مهر دریافت کند.
زن من کارگر بی مزد خانه نیست
که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد
و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛
که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.
روزهابشوید و بساید
و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ
زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!!
در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،
بچه ها بوی جیش نمی دهند،
لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛
اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!
زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛
ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه
که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ
زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند،
در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.
نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.
گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند
اما از حرکت باز نمیایستد.
دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛

من یک زنم ...


نه جنس دوم...


نه یک موجود تابع...


نه یک ضعیفه ...


نه یک تابلوی نقاشی شده،


نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،


نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،


نه یک دستگاه جوجه کشی.


من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،


بی آنکه دیگری را بیازارم...


فرای تمام تصورات کور،


هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!


باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،


بی تفاوت و بی احساس باشم،


بی ادب و شنیع باشم،


بی مبالات و کثیف باشم.


اگر نبوده ام و نیستم ،


نخواسته ام و نمی خواهم.ـ


آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،


احترام می خواهد و احترام می کند.

من به زن وجودم افتخار می کنم،


هر روز و هر لحظه ...


من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم


و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند


و تحسین می کنند


آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،



احترام می خواهد و احترام می کند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 دی1389ساعت 23:7  توسط شبنم | 

 
 مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر

از یاد خدا غافل مشو,فروتن باش

پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو « می‌دانم چه حالی داری » چون در واقع نمی‌دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می‌خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می‌داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی‌لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی‌خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: «برای چه می‌خواهید بدانید؟»

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می‌کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می‌گویند : آماده، هدف، آتش

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می‌بخشد.

وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می‌رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن. اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن. در روز تولدت درختی بکار

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی‌شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می‌رود که برای رسیدن به آن تلاش می‌کنند



+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 دی1389ساعت 21:6  توسط شبنم | 
گفت ای دیوانه لیلایت منم ... در رگ پنهان و پیدایت منم. سالها با جور لیلا ساختی ... من کنارت بودم و نشناختی

 

 یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

 

عشق، آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی، گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 10:46  توسط شبنم | 

شیشه کدر

محمدسعید میرزایی

«بدبینی» دیوی است که هرکس آن را در خود بپرورد، از مشاهده زیبایی های جهان محروم می گردد.

بدبینی، ساقه گیاهِ «دوستی» را می خشکاند.

بدبینی، چون گیاهی هرزه به گرد بوته «تفاهم» می پیچد.

بدبینی، دشمن مهربانی است.

بدبین، همه نیکی ها را «بد» می بیند.

انسانِ بدبین تنهاست؛ چون نمی تواند دوستی را باور کند.

انسان بدبین نمی تواند معنای زلال مهربانی را در پشتِ یک لبخنده ساده ببیند.

انسانِ بدبین، به معصومیّت هیچ نگاهی ایمان نمی آورد.

آیه های روشن زندگی، از پشت پنجره نگاه انسان بدبین، تیره و تار به نظر می رسند.

بدبینی، شیشه ای است کدر که انسان بدبین، بی آن که بداند، آن را میان خود و جهان قرار می دهد.

انسان بدبین، در دنیایی بی عطر و خاکستری زندگی می کند که گل ها در آن مصنوعی اند.

بدبینی، انسان را به ورطه سوء ظن، که مقدمه «غیبت» است، می کشاند:

«یا ایها الذین آمنوا اجتنبوا کثیرا من الظنّ إِنّ بعضَ الظّنّ إثم...»

«ای کسانی که ایمان آورده اید از بسیاری از گمان ها دوری کنید که بعضی از گمان ها گناه است»

آن که با نگاهی آسمانی به جهان می نگرد، بد نمی بیند.

نگذاریم که بدبینی، چشمه زلال دوستی هایمان را گِل آلود کند و لحظه های روشنمان را در شب کینه، پرپر کند!

«چشم ها را باید شست»

مهنازالسادات حکیمیان

«چشم ها را باید شست / جورِ دیگر باید دید»

از پشت کدامین نقاب، می توان تمام وسعت نور را در چشم ها ریخت؟

با کدام دیده می توان، نقاب از چهره جان برچید؟

از سمت کدام پنجره، زلف خورشید می ریزد به اتاقکِ دل های تاریک؟

با کدامین نگاه می توان طعمِ خوشه های معرفت را چشید؟

... و کسی جز خویش، پاسخگوی پرسش خویشتن نیست که نفس پرسشگر، بر جاده فطرت قدم می زند و هر آن چه «باید» را از کرامت معصوم می طلبد، تا دری از درهای بهشت نهج البلاغه را به روی خود باز می بیند:

«لا تَظُنُّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ اَحَدٍ سُوءا وَ اَنْتَ تَجِدُ لَها فِی الْخَیْرِ مُحْتَمَلاً؛ هر سخنی از کسی بر آید، بدان بدبین مباش و فساد از آن متراش تا بتوانی توجیه به نیکی و صلاحش نمایی».

اگر شکسته ای پشت نقابی شبرنگ، به روزنه هایی بنگر که تو را با مهتاب آشتی دهد؛ آن وقت چشم هایت روشن می شود به محبّتی که ماه شبانه به ثانیه ها تقدیم می کند، به اشاره ای که هر ستاره به آن صدایت می زند.

خوشبینانه پرده های شب را کنار بزن تا مه آلودی وهم و ابهام گمان، دستت را از جشن سپیده کوتاه نکند.

آن چنان کن که حساب دلت با بندگان خدا، خالص شود و آن گونه بنگر که اطاعتی فروتنانه در نگاهت زانو بزند.

در برابر آن کس که می فرماید:

اِنَّ بَعْضَ الظَنّ اثم...؛ همانا بعضی از گمان ها گناه است...»

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آبان1389ساعت 9:35  توسط شبنم | 


تقدیم به مردان ایران زمین،

با احترام ...

مرد من!

پدرم، برادرم، پسرم،دوستم، همسرم، عشقم!

با تو ام که خود را جنسی برتر از من می شماری.

من مادرت، خواهرت، همسرت یا دخترت نیستم. منم، یک زن، یک انسان مثل تو، همراه تو تا انتهای عالم،

نه یک موجود از سیاره ای دیگر که از دنده چپ تو به وجود آمده

و هرگز داستان های ساخته تو و مردان دیگر را باور نمی کنم.

فراموش نکن که در بطن من شکل گرفته ای و از ابتدا تا انتهای آفرینش ترا در دامان محبت خود پرورانده ام.

من می توانم تو و فرزندم را همزمان در آغوش گیرم

و بی آنکه لحظه ای به زن بودن خود و مرد بودن تو بیندیشم و بی آنکه به حرفهای جامعه درباره سنگدلی تو وقعی بنهم،

خود را در تو غرق کنم.

آیا تو نیز می توانی بی هراس از پچپچه های دیگر مردان چنین جسارتی داشته باشی؟

من عشق وحشی ام را در مقابل هزاران جفت چشم بی دریغ نثار تو می کنم و تو در مقابل یک جفت چشم من نیز برای عشق ورزی،

با دکمه های ماشین حسابت درگیری.

آیا صرف زاده شدن با اعضایی متفاوت به تو این اجازه را می دهد که مرا در قفس خودساخته ات اسیر کنی

و طرح هایی از قبل پیش بینی شده در جامعه دلخواه مرد سالارت را به من تحمیل کنی؟

اگر اینگونه است چرا من از این تفاوت به نفع خود سود نبرم؟

چون قدرت بدنی ام کمتر از توست؟ پس احساس و عاطفه من که نیرویش هزاران بار بر هر قدرت جسمی می چربد

کجای خلقت جای می گیرد؟

آیا تو نیستی که در کتاب های اخلاق و عرفان و مذهب و ... فریاد می کشی: "اصل انسان روح است، نه جسم؟"

کدام یک از اینها منسوب به روح است: قدرت بدنی تو یا احساسات و عواطف من، که اگر نمی بود دنیا به جنگلی بدل می شد.

می گویی هم اینک نیز جنگل است؟ اگر تو برای اثبات قدرتت به دیگر مردان به خاطر من می جنگی،

پس شجاعانه بایست و بگو دلیل دعوایت چیست.

چرا در نهایت با مردان مجلس شور می گذاری و این چنین ختم جلسه را اعلام می کنی: "همه جنگ های بزرگ دنیا

به خاطر یک زن به راه افتاده!" .

چرا حسی مشترک میان ما در من با صفت منفی "حسادت" تفسیر شود و در تو با کلمه متبرک(!) "غیرت"؟

چرا به من صفت حیله گری می دهی در حالی که همه درها را برای به دست آوردن چیزهایی که می خواهم به رویم بسته ای

و آنگاه که می خواهم با تدبیر راه چاره ای برای شکستن حصارهایی بیابم که با خودخواهی آنها را دورم کشیده ای

نامش را می گذاری حیله و نیرنگ؟ من (زن تاریخی) چه راهی جز این داشته ام؟ صادقانه بگو.

اگر لحظه ای فراموش کنی آنچه حافظه جمعی به تو آموخته، آنچه از کودکی در گوشت تکرار کرده اند

و آنچه با توسل به باور های سنتی انجامش را برای خود حق(!) شرعی می پنداری،

می بینی که من از توام و تو از من، بی جدایی، با احساسات، آرزوها، خواسته ها، نیازها و امیدهایی مشابه تو.

اما چیزی در من هست که در تو یا نیست یا اگر هست جسارت انجامش را نداری،

من می توانم رها از قیود مردانه عشق بورزم و با عشق ورزیدن روح خود را تعالی بخشم.

ببین عشق کدامیک از ما پاک تر و صمیمانه تر است؟

من ترا می خواهم که در کنارت محبت بورزم و محبت ببینم و روحم را بیش از پیش در یک ارتباط انسانی بپرورم،

تو مرا می خواهی تا به مردان دیگر ثابت کنی در جدال شبانه روزی ات آنچه را می خواسته ای به دست آورده ای.

چشم من هرگز به دنبال جنگجوی دیگری نیست تا با تو ام، حتی اگر در بده بستان عشق با تو مغبون شوم.

صادقانه بگو، آیا تو نیز اینگونه ای؟

چرا به اینکه در کنار تو و همراه تو با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کنم افتخار نمی کنی؟

چرا از اینکه در هنگام درماندگی دستت را بگیرم شرمگینی؟

من و تو قبل از جنسیت مان از یک نوعیم، بشریم، و به قول آن فیلسوف کوچک ما شعور همه آفاق هستیم.

تا کی مرا در پرده می خواهی؟

آیا از دیدگاه تو عفاف تنها با پرده نشینی ممکن است؟

نشنیده ای داستان آن عفریت را از زبان شهرزاد که زنی را در صندوقی آهنین در قعر دریا برای خود حبس کرده بود

و گاه که همراه صندوقش از دریا بیرون می آمد و در صندوق را باز می کرد دخترک او را روی زانوی خود می خوابانید

و به تعداد انگشترهایی که به بند ابریشمین دور گردنش آویخته بود با دیگران نرد عشق باخته بود

و همچنان به تعداد انگشترها می افزود؟

با عشق و باور تو من پاک می مانم، هر جا، هرزمان، در بودت، در نبودت و آن هنگام که خسته و درمانده از روزگار وحشی

به سویم بیایی ترا در آغوش می گیرم و از چشمه روح و جانم سیرابت می کنم

اگر باورم داشته باشی، و اگر نداشته باشی و مرا همراه خود ( فقط همراه، نه بیش تر و نه پیش تر و نه پس تر )

ندانی برای انتقام از تو خود را آلوده نمی کنم،

بلکه فرسنگها ترا از خود می رانم یا می سپارمت به آنهایی که ارزان فروش روح اند و تو مرا همچون آنان می خواهی.

مرد من!

پدرم، برادرم، پسرم،دوستم، همسرم، عشقم!

باورم کن و قفسم را بشکن تا ببینی داستان آن دخترک صندوق نشین تنها افسانه ای است

که اجدادت برایم ساخته اند تا مرا در کنج عزلت نگاه دارند.

باورم کن تا کنار تو و دست در دست تو جهانی بسازم سرشار از عشق برای آیندگانم، برای فرزندانم.

و ایمان دارم کم نیستند زنانی که خود باور دارند از دنده چپ مرد برخاسته اند و چیزی کم دارند

و در ذهن شان معیارهایی برای خوشبختی ساخته اند که در نهایت به ارزان فروشی روحشان منجر می شود

و به این باورهای نادرست مردان دامن می زنند؛ و در میان مردان نیز بسیارند انسان هایی که

به همه موجودات دوپای عاقل فارغ از زن یا مرد بودن شان به دیده انسان می نگرند؛

و قابل ستایش اند انسان هایی که پیش و بیش از هر چیز به انسانیت بها می دهند.

+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 11:5  توسط شبنم | 
مطلب زیر از یک دوست به ایمیل من ارسال شده به نظرم جالب آمد و دیدم استفاده از این مطلب در وبلاگم خالی از لطف نخواهد بود:

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.

اولین بارقه های های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم
پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط
بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن
مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن
پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه
ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم)
خورده شود ولی آن چه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج
ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه
سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام
توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.او هرگز نفهمید چرا وقتی
بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه
دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها
بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و
گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی و حتی
به روایتی خوردنی است.

**********************

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی
فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست.
نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت
داره باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن
پسر می گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی
نمی فهمد چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی
می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا
شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی
فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا
وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در
یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

************************

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت
کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی
دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی
هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن
بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود
)بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور
شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر
مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست
به فرمون ندارند”.مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها
موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود.
مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم
شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است..

*********************

از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و
غیر مذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر
منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی
را از دست نداده است.
با این همه زخمی وخسته است.
خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را
ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان
ندارند.
خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار
می دهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از
مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که
صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است از جامعه ای
که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش
با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و
به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی
بدهند.

خسته است از جامعه ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند
بهای قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می
خورند. ،
بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند .







+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 20:51  توسط شبنم | 
 

( راز تنهایی )

نــــــــــه آرامـــــم ،نــــــــه خــــــندانــــم

نـــــــه بــــی تـــــابـــــم، نــــه شــادانـــم

نــــــــه دل رابــــســـتــه ام در زلـــــف 

نــــــه دردام ســـیه چشــمی شب آرامــم

خــــودم هســتم ، دل دیــوانه ام هست و

هـــــــــزاران رازتــــــنـهایـــــی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مهر1389ساعت 20:40  توسط شبنم | 

یک روز پدر بزرگم  برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم،

 چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،

همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،

به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.

در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه، يک اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دستبيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينکارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرميکني که خوب اينکه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بکنه و بره مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جاييکه ممکنه ازش لذت ببري شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه...

و این تفاوت عشق است با ازدواج

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 تیر1389ساعت 15:13  توسط شبنم | 

رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .

-------------------------------------------------

به سه چيز تکيه نکن، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.

-------------------------------------------------

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...   مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....    براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...   در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...  او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...          او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....   او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...               او مادر مي شود و همه جا مي پرسند   نام   پدر .....

-------------------------------------------------

 اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست

-------------------------------------------------

 عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .

-------------------------------------------------

 اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند.

-------------------------------------------------

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش.

-------------------------------------------------

هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود

هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد

و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند

اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند

مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟

-------------------------------------------------

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم.

-------------------------------------------------

هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند.

-------------------------------------------------

وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.

-------------------------------------------------

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ...

نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن .

-------------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 15:44  توسط شبنم | 

درسی از ابن یمین فریومدی برای همیشه :

هر کس که بداند و بداند که بداند/
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند//

هر کس که بداند و نداند که بداند/
بیدار نمایید که بس خفتـــه نماند//

هر کس که نداند و بداند که نداند/
لنگان خرک خویش به منزل برساند//

هر کس که نداند و نداند که نداند/
در جهــل مرکب ابدالدهــــــر بماند//

هر کس که نداند و نخواهد که بداند/
حیف است چنین جانوری زنده بماند//

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 11:3  توسط شبنم | 

گاهي مسير جاده به بن بست ميرود
گاهي تمام حادثه از دست ميرود
گاهي همان کسي که دم از عقل ميزند
در راه هوشياري خود مست مي رود
گاهي غريبه اي که به سختي به دل نشست
وقتي که قلب خون شده بشکست مي رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است مي رود
واي از غرور تازه به دوران رسيده اي
وقتي ميان طايفه اي پست مي رود
هر چندمضحک است و پر از خنده هاي تلخ
بر ما هر آنچه لايقمان هست مي رود
گاهي کسي نشسته که غوغا به پا کند
وقتي غبار معرکه بنشست مي رود
اينجا يکي براي خودش حکم مي دهد
آن ديگري هميشه به پيوست مي رود
اين لحظه ها که قيمت قد کمان ماست
تيريست بي نشانه که از شست مي رود
بي راهه ها به مقصد خود ساده مي رسند
اما مسير جاده به بن بست مي رود

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 8:23  توسط شبنم | 

بعدها

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله ميزد خون شعر

خاك ميخواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يكسو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذها و دفترهاي من

در اتاق كوچكم پا مي نهد

بعد من با ياد من بيگانه اي

در بر آينه مي ماند به جاي

تار مويي نقش دستي شانه اي

مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پنهان ميشود

مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره ميماند به چشم راهها

ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامنگير خاك

بي تو دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من ميپوسد آنجا زير خاك

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم ميشويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 فروردین1389ساعت 14:34  توسط شبنم | 

خدایا احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آن را دوست داشتن می گذارم

خدایا می دانم تمام لحظه هایم با توست ، می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی ...

و می دانم که اگر بارها فراموشت کنم ، ناراحتت کنم و برنجانمت ، باز می گویی برگرد .

خدایا تو بگو چه کنم . تو نشانم ده راهی را که بهترین است .

خدایا می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار ، یا شاید بهتر باشد بگویم ، نگذار تنهایت بگذارم .

خداوندا من از تنهایی و برگ ریزان پاییز ، من از سردی سرمای زمستان ، من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم ...

خداوندا من از دوستان بی مقدار ، من از همرهان بی احساس ، من از نارفیقی های این دنیا می ترسم .

خداوندا من از احساس بیهوده بودن ، من از چون حباب آب بودن ، من از ماندن چون مرداب می ترسم ...

خداوندا من از مرگ محبت ، من از اعدام احساس به دست آشنایان و دوستان دور یا نزدیک می ترسم ...

خداوندا من از ماندن ، رفتن و حتی از خود نیز می ترسم ...

خدای خوبم ، بهترینم ، پناهم ده .

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 0:46  توسط شبنم | 

برای یافتن اطلاعاتی در مورد تحصیل در هندوستان - شهریه ها و رشته های دانشگاهی - هزینه های تحصیل و زندگی و مکانهای دیدنی هند به لینک زیر مراجعه کنید.

تحصیل در هند

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 0:45  توسط شبنم | 

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد


 این مطلب رو از وبلاگ یه دوست به نام ساهی برداشتم دیدم از فرمایشات دکتر علی شریعتی هست خیلی خوشم اومد گفتم همه از این استفاده کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 21:34  توسط شبنم | 

احساس مي کنم اينجا قدري هوا کم است
اينجا براي کسي که بزرگ است جا کم است


تا بوي نان و سکه در اين شهر پر شده است
اينجا براي خوردن غم تو اشتها کم است


اينجا اگرچه لاف عاشقي از حد گذشته است
آري بدان عزيز عاشق بي ادعا کم است


احساس غربت اگر مي کني هيچ عجيب نيست
اينجا غريبه زياد است ولي آشنا کم است

 
دل خوش مکن تو بر تبسم و لبخند مردمش
اينجا سلام هاي بي طمع و بي ريا کم است


در نيمه شب همه آرام خواب ولي بهر ديدنت
يا اينکه نيست ديده ي بيدار يا کم است
 
+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 14:19  توسط شبنم | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
........................................
وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست . وحشت از غصه که نه ترس ما خاتمه هاست . ترس بیهوده نداریم ،صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست . کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست . گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ماست.
........................................

نوشته های پیشین
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
مهر 1390
تیر 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
تیر 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشیو موضوعی
ياد اون روزا بخير
خداي من
تغيير مبحث اين وبلاگ
اداره نمودن احساسات
آرام كردن خودتان
ارضاي توانمنديهاي بالقوه
با انرژي عمل كردن
نگاه به آينده
اداره كردن بحرانها
كسب دوباره احساس كنترل
ميلاد
احساس خوب
كنار آمدن با زندگي روزمره
ارزيابي رضايت شغلي تان
ايچاد روابط مثبت
پرانرژي كار كردن
بروز دادن احساسات بد
غلبه بر تفاوتها
كارآمدن كردن عشق
افتخار كردن به خودتان
شبكه ارتباطات
انتخاب افراد مناسب
كنار آمدن با انتقادها
ايجاد روابط خوب
متعادل كردن سطوح استرس
داشتن زندگي مثبت
برخورد موثر با خشم و عصبانيت
تفكر مثبت
عبارت تاكيدي
انديشه هاي طلايي
ليست كردن كمكها
یاد کوه!
یاد دانشگاه بخیر
نصیحت مولانا
دلم گرفته
حرف دل
ایرانگردی
تولد شکیلا
احساس غربت
تقدیم به اونی که همیشه هست!
بن بست
ابن یمین فریومدی
دکتر علی شریعتی
تفاوت عشق با ازدواج
راز تنهایی
ایمیل جالب
نامه یک زن
بدبینی
تقدیم به همراهان وبلاگم
31 نکته زیبا برای زندگی
دلم می خواهد زن باشم
قوانین زیبای زندگی
ماهاتما گاندی
یادم باشد
زنی را می شناسم من
بابا آب داد
شعری از فریبا شش بلوکی
شعری از مهدی سهیلی
تقدیم به تو
پیوندها
تحصيل در هند
معجزه ذهن
مديريت MBA
شعر و داستان
شیفته
شهر دانلود
دانلود آموزش سرگرمي
مهر جنوب
آگاهی و موفقیت
شبهای روسیه
Birjand boys
دنياي زيبا(فاطي گلم)
دلتنگيهاي يه مشكي پوش
پلی به گذشته
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM