|
|
|
|
|
خدایا احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آن را دوست داشتن می گذارم خدایا می دانم تمام لحظه هایم با توست ، می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی ... و می دانم که اگر بارها فراموشت کنم ، ناراحتت کنم و برنجانمت ، باز می گویی برگرد . خدایا تو بگو چه کنم . تو نشانم ده راهی را که بهترین است . خدایا می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار ، یا شاید بهتر باشد بگویم ، نگذار تنهایت بگذارم . خداوندا من از تنهایی و برگ ریزان پاییز ، من از سردی سرمای زمستان ، من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم ... خداوندا من از دوستان بی مقدار ، من از همرهان بی احساس ، من از نارفیقی های این دنیا می ترسم . خداوندا من از احساس بیهوده بودن ، من از چون حباب آب بودن ، من از ماندن چون مرداب می ترسم ... خداوندا من از مرگ محبت ، من از اعدام احساس به دست آشنایان و دوستان دور یا نزدیک می ترسم ... خداوندا من از ماندن ، رفتن و حتی از خود نیز می ترسم ... خدای خوبم ، بهترینم ، پناهم ده .
...این پست همیشه ثابت هست و پست های جدید زیر این پست نوشته میشن ...
آدرس دو وبلاگ دیگه من:
چنانجه تصاویر وبلاگ قابل مشاهده نمی باشد لطفا در قسمت نظرات به من اطلاع دهید.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 21:38 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: این مطلب رو از وبلاگ یه دوست به نام ساهی برداشتم دیدم از فرمایشات دکتر علی شریعتی هست خیلی خوشم اومد گفتم همه از این استفاده کنند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 21:34 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
احساس مي کنم اينجا قدري هوا کم است
اينجا براي کسي که بزرگ است جا کم است
تا بوي نان و سکه در اين شهر پر شده است اينجا براي خوردن غم تو اشتها کم است اينجا اگرچه لاف عاشقي از حد گذشته است آري بدان عزيز عاشق بي ادعا کم است احساس غربت اگر مي کني هيچ عجيب نيست اينجا غريبه زياد است ولي آشنا کم است دل خوش مکن تو بر تبسم و لبخند مردمش
اينجا سلام هاي بي طمع و بي ريا کم است در نيمه شب همه آرام خواب ولي بهر ديدنت يا اينکه نيست ديده ي بيدار يا کم است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 14:19 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز اول مهر شکیلا همرا شقایق رفتند مدرسه بانجاراهلیز. نمیدونین شقایق چه شور و شوقی داشت برای مدرسش و برعکس شکیلا چه اضطرابی! وای وقتی رسیدیم مدرسه شقایق که رفت تو کلاس خودش نوبت رسید به شکیلا میگفت دلم نمیخواد برم مدرسه بهش میگفتیم اگه نری نمیتوی کتاب بخونی با سواد بشی میگفت میخوام کتاب چیکار ؟ من مدرسه رو دوست ندارم ازش پرسیدم چرا دوست نداری میگفت بخاطر اینکه نمی تونم بخونم و بنویسم یه دختر کوچیک به اسم راهیل اونجا بود اونم کلاس اولی بود میگفت خب چون نمیتونی بخونی باید بری مدرسه اگه می تونستی بخونی که معلم بودی درس میدادی راهیل شروع به نصیحت کردن کرده بود طفلی نیم ساعت با شکیلا حرف میزد و کتاباشو بهش نشون داد ولی فایده ای نداشت شکیلا بهانه گیری میکرد و مجبور شدیم بیایم خونه. امروز دوباره آماده شد با هزار بدبختی البته با خواهرش و بابایش رفتند مدرسه نمیدونم الان چه خبره تو مدرسه من امروز موندم خونه کمی به درسام سر و سامان بدم امتحانات میان ترمم شروع میشه از هفته اینده. بیست و نه شهریور تولد شکیلا بوده نتونستیم براش تولد بگیریم چون رضا حالش خیلی بد بود حالا که رضا بهتر شده همش شکیلا میگه پس کی تولد میگیرین هر روز شمع تولدش دستش دور اتاق راه میره کی میریم کیک بخریم کی کی کی ؟ وای سرم رفت باید منتظر بشم رضا بیاد بریم براش یه کیک بخریم کیف مدرسه و دفتر و قلم و چه میدونم خیلی چیزای دیگه بخریم. راستی شکیلا امسال کلاس اولی شد صدای تلویزیون رو کم کنید مگه نمی بینین درس دارم. شقایق صدا در نیار از خودت حواسم پرت میشه بابایی صدای کامپیوترو ببند با هدفون گوش بده ای بابا آدم نمتونه درس بخونه به این میگن یه درس خون درست و حسابی ای ول مامان فداش بشه الهی
اینم عکس روز اول مدرسه شکیلاست. سمت راستی راهیله و اون که واستاده حسینه این دو تا فرشته کوچولو دوستای شکیلا هستند تو کلاس
يك روزگي شكيلا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 10:15 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته آسمون نميتونم گريه کنم
تو روزگار بي کسي يه عمر که دربدرم
من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم
نگو که از اين روزگار يه خورده کمتر گله کن
برگه تقويم ميکنه لحظه به لحظه لعنتم
نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 8:25 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
گشاده دست باش جاری باش کمک کن مثل رود اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان مثل شب وقتی عصبانی شدی خاموش باش مثل مرگ متواضع باش و کبر نداشته باش مثل خاک بخشش و عفو داشته باش مثل دریا اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش مثل آیینه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 7:24 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
تلخترين چيز در اندوه امروزمان، خاطره شادماني ديروزمان است جبران خليل جبران سه ماه قبل از اینکه بیایم هند کلی از شهرهای ایران رو دیدیم و خاطره ساختیم برای خودمون. نمیدونم چرا نمیتونم راجع به خاطراتم چیزی بنویسم بد جور دلم میگیره. تصمیم دارم تو این پست چند تا از عکسهای سه ماه گردش دور ایران رو بذارم هر وقت هم شرایط روحی مناسبتری نسبت به الان داشتم شاید از خاطراتم هم نوشتم.
بیرجند - همسرم و پسر عموهای گلم
آستارا
خودم و خانواده ام - کندوان (ازمکانهای تفریحی تبریز)
دریاچه ارومیه- من و رضا و شکیلا
رضا با یه تبریزی دارن کباب می پزن نمیدونم اسم اینجا چی بود ولی حدس میزنم کندوان بود.
اینم شبنم چادری- قربونت برم امام رضا
اينم گردنه حيران- عكس رو موقع برگشت از آستارا گرفتيم بقیه عکسا باشه بعدا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 23:26 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز داشتیم عکسایی که ایران با دوستامون گرفته بودیم رو با رضا نگاه میکردیم هر دومون دلمون عجیب گرفت. این روزا همش دلمون میگیره.
فکر میکردم فقط من احساس خفگی و دلتنگی دارم ولی می بینم رضا هم همینطوره بچه های ایرانی دیگه هم همین حال رو دارن البته بچه هایی که خیلی وقته اینجا هستند میگن این یه حال طبیعیه و به مرور درست میشه و عادت میکنید امیدوارم که اینطور باشه. شاید بعضی وقتا حرفا و خاطرات به نظر آدم مسخره بیان ولی چیکار میشه کرد همه چی قرار نیست جدی باشه. دیروز رضا یاد خاطراتی که با آبجی زرناز و داداش امیر داشتیم میکرد. یاد اونروزایی که با چه شوقی آماده میشدیم و بار سفر می بستیم و به شوق دیدن اونا پانصد کیلومتر راه رو میرفتیم. آخه می دونید چیه زرناز و امیر عزیزترین کسان ما بودند و هستند. وقتی ما میشنیدیم اونا میخوان بیان مشهد خونه ما از شوق دیدنشون شب و روزمونو گم می کردیم. یاد روزایی که با داداش امیرو زرناز می زدیم به کوه و بیابون و تفریح بخیر. یاد اون روزا که ساعتها با زرناز تلفنی درد دل میکردم بخیر. وای بد جوری دلم هوای اونا رو کرده. کاش میشد بیان هند ولی افسوس که نمیشه آخه آبجی نازم داره درس میخونه اون داره دکترا میگیره. من به وجود خواهرم افتخار میکنم. وای یاد اون روزا که منو رضا براش دعا میکردیم که حتما کارشناسی ارشد قبول بشه بخیر واقعا احساس میکردم زرناز مستخق قبول شدن هست. با رضا می رفتیم حرم براش دعا میکردیم حتی یادمه شب امتحان زرناز من به شکیلا میگفتم برای خاله دعا کن که قبول بشه چه حس عجیبی داشتیم. هیچکی شاید نتونه درک کنه وقتی خبر قبولی زرناز رو شنیدم چه حسی داشتم نمیتونستم از خوشحالی تو پوست خودم بگنجم رضا از من خوشحالتر بود و من از رضا. حالا دیگه خواهر گلم دکترا میخونه اون کارشناسی ارشدشو با افتخار تموم کرد. براش آرزو دارم که روز به روز موفق تر و سعادتمندتر بشه و کنار اون از داداش امیر گلم که همیشه همراه خوبی برای زرناز بوده ممنونم و براش آرزوی سلامتی و سربلندی دارم. وای داشتیم عکسای محمد امینو نگاه میکردیم یعنی عکسای بچه زرناز رو. دلم براش یه ذره شده. شکیلا هم با دیدن عکسای محمد امین خیلی دلش گرفت میگفت کی میریم ایران میخوام برم پیش محمد امین. این جوری نمیشه یه چند تا از عکسامونو میخوام اینجا بذارم تو هر روز ببینمشون.
آبشار بار نیشابور: از راست به چپ رضا - من - زرناز و داداش امیر. فروردین ۸۷
اینم منو زرناز و دانشجوهام. اینجا هم آبشار بار نیشابوره البته فروردین هشتاد و هفت
شکیلا (دختر من) و محمد امین (پسر خواهرم) (دوسال پیش)
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 21:55 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه سلام به کسانی که گهگاهی سری به این وبلاگ می زنن و سلام به خودم.
از امروز تصمیم گرفتم مبحث این وبلاگ رو که تا به حال در زمینه ذهن بود رو به دستوشته ها و دلنوشته های خودم تغییر بدم. شاید اینا از تاثیرات غربت باشه شایدم یه تحول جدید برای من نمیدونم هر چی هست مهم اینه که من الان یه همچین تصمیمی گرفتم و از این به بعد فقط در وبلاگ معجزه ذهنم که در قسمت پیوندها می بینید مطلب در مورد ذهن و معجزات و خلاقیت اون خواهم نوشت. در واقع مبحث وبلاگ ذهن خلاق رو در وبلاگ معجزه ذهن ادغام می کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 21:29 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
تو این پست تصمیم گرفتم شعری رو بذارم که نمیدونم از کیه ولی خیلی قشنگه مطالعه اون خالی از لطف نیست. خیلی به حرف دل من نزدیکه: .............. تو ای شاعر که از شادی دلت شاد است و از مستی سرت مست به من برگو تو جز مینا و چنگ و تار کنار آب و زلف یار که بارز میشناسد عشق را چه میدانی ؟ تو با آن لعبتان مست و مخمورت که خوش مستانه میخندند و میرقصند به مستی گفته ای آری به مستی گفته ای زندگی زیباست زندگی در بند زشتیهاست غمش امروز غمش فرداست تو از آن کودکان لخت و عور پشت بازار محل ما که بر آشغالدان کوچه بالای شهر از بهر نانی میزنند له له خبر داری ؟ تو از آه یتیمی که سحر آه میکشد و از آهش تمام پرده افلاک میسوزد چه میدانی ؟ تو در مستی گفته ای زندگی زیباست زندگی در بند زشتیهاست غمش امروز غمش فرداست من محجور که چون منصور به دار نامرادی میرهانم جان ز بند جسم تو و شعرت به خاطرآرم و گویم که: گاهی زندگی زیباست زندگی در بند زشتیهاست غمش امروز غمش فرداست... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 23:0 توسط شبنم
|
|
||